تبلیغات
تراوشات - سفر تبلیغی هفت بعلاوه یک 3
» یکی میگفت :
» من چه کاره ام ؟!
 تراوشات
درباره ما
نویسندگان
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
پیوندهای وبگاه
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
سفر تبلیغی هفت بعلاوه یک 3
+ نویسنده (محمد)تقی ابراهیمی در 05:07 ب.ظ | نظرات()
بسم الله الرحمن الرحیم


ادامه سفر ...


بچه ها رو تشویق به درس خوندن کردم  و گفتم اگه خدا بخواد شما هم آشکار می شید فقط درستون رو خوب بخونید که بعدها کسی نتونه علیه شما حرف بزنه .


بچه ها از طلب جلسه احکام و قرآن کردند،  قرار شد شب بعد از نماز مغرب و عشاء ، شام که خوردند بیایند و جلسه قرآن و احکام داشته باشم که آمدند و برای جلسه اول جلسه خوبی شد .آقا سید سوره حمد رو خوندند و بچه ها تکرار کردند و چند تا از بچه هم خوندند و یک مقدار روی معنیش کار کردیم و از آنجا که تیم پشتیبانی قوی بود و پکهای فرهنگی به ما نداده بودند ما مسابقه برگزار می کردیم ولی مسابقه ای که کسی جوابش رو بلد نبود ، فقط خودمون بلد بودیم تا آبرومون پیش بچه ها نره .


بعد از جلسه قرآن دختر خانوما که شکایت کرده بودند چرا برای ما جلسه نمی گذارید آمدند و چند کلمه ای با اونها صحبت کردیم واقعا بلبل زبون بودن مخصوصا "أم البنین" ، مریم و فاطمه چمن و فاطمه محمودی هم خوب بودند ولی به پای "أم البنین" نمی رسیدند . شب های بعد دختری به نام مهدیه به جلسه آمد که فوق العاده خوش حافظه و با استعداد بود ، خیلی ناراحت بودم که چرا مسئولین اینقدر به فکر خویشند و دورو بری های خودشان ، واقعا یکی از اشکالات عدم پیشرفت ما ، عدم استعداد یابی است ، اگر می شد نمی دونی چی می شد ؟!


صبر کردیم تا اهالی جمع شوند برای زیارت عاشورا ، بعد از عاشورا از منبر اقاسید مهدی زادصالح استفاده کردیم که در مورد اخلاص در نماز و اصل نماز و غیره بود و بعد هم من ذکر مصیبتی کردم و سینه زنی ای و روضه پایانی و تمام .این هم از شب دوم محرم ما .


اما روز دوم محرم با یک اتفاق ناگوار آغاز شد که گفتیم خدا ختم به خیر کنه ، مقداری قرآن و استغفار برای رفع گرفتاری انجام دادیم .


سید رو به زور فرستادم به مدرسه ابتدایی ، تا حالا که نیومده منتظِرِشَم تا بیاد و خودم هم مشغول نوشتن این خاطرات شدم مقداری از کتاب کلمات مکنونه ملامحسن فیض کاشانی رو مطالعه کردم که در باب رؤیت الهی مطالبی رو مطرح کرده بود که چند آیه و روایت و شعر را برای نمونه عرضه می دارم :


قال الله تبارک و تعالی فی کتابه الکریم «فأینما تولّوا فثمّ وجهُ الله ــ سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبیّن .... »


و عن امیرالمومنین علیه السلام «ما رأیت شیئا إلا و رأیت الله قبله و بعده و معه ـــــ إن الله تجلّی لعباده من غیر أن رأوه و أراهم نفسه من غیر أن یتجلّی لهم»


دلی کز معرفت نور و صفا دید                       به هر چیزی که دید اول خدا دید


گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی            گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی


خسته و کوفته از مدرسه برگشت ، خب! تجربه اوّلش بود ، حق هم داشت . نماز ظهر برگزار شد و بعد از نماز ظهر مطلبی گفته شد و آماده شدیم برای مراسم شب .


شب سوم بود منسوب به حضرت رقیه سلام الله علیها همو که علامه طباطبایی رحمت الله علیه گفته بودند اگر از لحاظ تاریخی هم ثابت نشود ولی آن مقبره ای که در سوریه هست و منسوب به ایشان است حکایت از یک حقیقتی می کند که نمی شود آن را انکار کرد .


بعد از نماز مغرب ، دخترخانوم های گل آمدند و مقداری قرآن خوانیم و برخی از احکام را با هم مرور کردیم و نوبت به پسرها رسید و جلسه قرآن آنها هم با همه حاشیه هایش برگزار شد . زیارت عاشورا را قرائت کردیم و اهالی جمع شدند ، عمو هم آمد که بزرگ خاندان بود . شب خوبی بود ، چیزهایی که تا به حال در عمرم نگفته بودند در این شب گفتم ! به قول یکی از رفقا حرف هایی رو زدم که تا به حال نشنیده بودم .


عمه بیا گمشده پیدا شده                                 کنج خرابه شب یلدا شده


من به فدای سر نورایت                                        سنگ جفا که زد به پیشانیت


سینه زنی با حالی بود ، به من که خیلی حال داد .


بعد از سینه زنی مفصل ، اینها هنوز ارضاء نشده بودند و دوباره سینه زنی می خواستند ، عمو گفت این که چیزی نبود .ما تا ساعت یک و ... سینه می زنیم! گفتیم خدا رحم کنه ! میکروفن را دور می چرخاندند و هر کسی که می توانست نوحه ای سر می داد و ما بقی سینه می زدند ، به سید گفتم کارمون در آمد .


به هر زحمتی که شد مجلس تمام شد و حالا نوبت قاسم و احمد رسید که در این چند شب گذشته می آمدند و تا دیر وقت سوال می کردند .


امروز 28 آبان 1391 روز سوم  محرم است . واقعا آسمانِ سحرهای اینجا فوق العاده است انشاء الله که خدا روزیتون کنه ، از خواب که بلند شدیم مثل روزهای دیگر تخم مرغ هامون رو خوردیم و امروز هم من راهی مدرسه راهنمایی شهید جاسم و دبیرستان شهید باهنر رفتم و کلاسی را اداره کردم .


مشکل عمده بچه های این دیار اینترنت ایرانسل است ، چت کردن است ، استمناء است ، به قول قاسم زنا دارد زیاد می شود ، شراب خوری در حال زیاد شدن است ، عروسی های آنچنانی در حال زیاد شدن است . مسئولین بی فکر نظام فکری کنند ، خدا ..... کند هرآنکس را که بحث کنترل جمعیت در این کشور باب کرد و به تبع آن سخت شدن ازدواج و دیر شدن ازدواج پدید آمد موجبات گمراهی بچه ها را فراهم کرد .


بعد از ناهار رضا مرادی مدیر مدرسه راهنمایی شهید حسینی در شمس آباد سراغ من آمد و من را با خود به مدرسه شان برد . دو نیم ساعت با بچه ها داشتم کلاس دوم و سوم راهنمایی ، اول نداشتند چون بحث کلاس ششم ابتدایی در اینجا اجرا شده بود .

در اینجا هم مشکلات به شرح ایضا بعلاوه سگ بازی .


در این مدرسه با یه فردی روبرو شدم آقای مرادی گفت ایشان به روحانیت علاقه بسیار دارد ! تعجب کردم ! با خود گفتم ....


بعد از این که صحبت کردیم و بحث شد فهمیدم که از در عقب به روحانیت علاقه دارد ، به علت مشکلات مادی ـ به نظر من قانع نبودن ـ و عدم منطقی اندیشیدن هنوز اندازه یه بچه ابتدایی هم نمی فهمید که همه را نباید با یک چوب راند . متأسفم برای دانش آموزانی که زیر دست اینچنین افرادی تربیت می شوند .


رضا مرادی هم خواست اظهار فضلی کند و مثلا ما را ضایع کند بحث زبان را مطرح کرد و دو تا جمله بلغور کرد و مثلا فوق دیپلم زبان داشت . من فقط می خندیدم و چیزی نمی گفتم ! دلیلی برای محاجّه نداشتم .


بچه های مدرسه امتحان زبان داشتند و اینان برای این که جربزه خودشان را نشان دهند دایم سر بچه ها داد می زدند و آنها رو تحقیر می کردند ! یادشون رفته بود که خودشان هم در این محرومیت مادی و فرهنگی بزرگ شده اند ! یاد شون رفته بود که با امید دادن می توانند آنها رو رشد و تعالی بخشند . هر چه بود حالم گرفته شد .


برگشتیم و به منزل که آمدیم واقعا خسته شده بودم ، یه چرتی زدم .


نماز مغرب و عشاء را طبق معمول به امامت آقا سید خوندیم و برای شام به منزل عمو رفتیم امیری بزرگ .


الحمد لله ، مردم اینجا برای روحانی و مبلّغ احترام فوق العاده ای قائل بودند ، هرچند که شبهات معروف شبکه های ماهواره ای در مورد حوزه و روحانیون در آنجا بین جوانان هم مطرح بود ولی تا بحث امام حسین علیه السلام به میان میآمد همه چیز فراموش می شد ، از این جهت سعی می کردند بهترین غذا را برای من و سید فراهم کنند ، مُردیم در این چند روز از بس که مرغ خوردیم ! برنج با مرغ ، ماکارونی با مرغ ، خورشت مرغ ، دمی گوجه با مرغ و... .


خونه عمو هم مرغ بود  . با خودمون گفته بودیم بریم روستا یه مقداری روی نفس خودمون کار کنیم و گوشت نخوریم تا بعد حیوانیمون یه مقداری تقلیل بِرِه اما از آنجایی که «تقدیری یضحک بتدبیرک» نصیب ما نشد .


خیلی صحبت می کردند ، خیلی ؟! از همه چیز سوال می کنند . جیک و پیک زندگیت رو می خواهند بدونند . سِنِّت ، بابات ، شغلت ، شغل بابات ، درآمدت ، بچه هات ، خونه ات  و......


سید رو از مهلکه نجات دادم و فرستادم تا با بچه هایی که برای جلسه قرآن اومده بودند مشغول بشه ، حالا من بیشتر بلد بودم جواب بدم و دور بزنم امّا سید صاف و ساده می موند چی بگه !

ادامه دارد .....



برچسب‌ها: هفت بعلاوه یک ،
شنبه 18 شهریور 1396 06:13 ق.ظ
Great delivery. Great arguments. Keep up the good spirit.
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:07 ق.ظ
Hi i am kavin, its my first time to commenting anywhere, when i
read this piece of writing i thought i could also create comment due to this sensible article.
سه شنبه 15 فروردین 1396 12:11 ب.ظ
Hello very cool website!! Man .. Beautiful .. Wonderful ..
I'll bookmark your blog and take the feeds also?

I am glad to find a lot of helpful information here in the put up,
we'd like work out more techniques in this regard, thank you for sharing.
. . . . .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد و کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است...