تبلیغات
تراوشات - سفر نامه گروه تبلیغی هفت بعلاوه یک در محرم 1434 قلعه گنج جنوب کرمان 3
» یکی میگفت :
» من چه کاره ام ؟!
 تراوشات
درباره ما
نویسندگان
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
پیوندهای وبگاه
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
سفر نامه گروه تبلیغی هفت بعلاوه یک در محرم 1434 قلعه گنج جنوب کرمان 3
+ نویسنده (محمد)تقی ابراهیمی در 10:42 ب.ظ | نظرات()

بسم الله الرحمن الرحیم



امروز چهارشنبه ساعت 10 به وقت کرمان است ، از قطار که پیاده شدیم یاد روزهای دفاع مقدس افتادم و فیلم هایی که از اعزام بسیجیان سلحشور این نظام دیده بودم خیلی جالب بود تقریبا مردم عادی که در راه اهن بودن با تعجب به این گروه نگاه می کردند .


آره این اعزام با اون اعزام هیچ فرقی نداشت هردو سنگ امام حسین علیه السلام  رو به سینه می زنند و می زدند دلتون بسوزه خیلی صحنه باحالی بود .


با محمد نوربهشت می گفتم : باید به اونایی که از انقلاب اسلامی انتقاد می کنند گفت اگر این انقلاب هیچ ثمری نداشت جز این که شرایطی فراهم شد طلاب و بسیجیان اینطوری گروه گروه با همه مشکلات به تبلیغ فرهنگ ناب شیعی بروند ، کافی بود برای حقانیّت این نظام و این انقلاب .


همانطورکه امیر کلام حضرت امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام فرمودند : الناس اعداء ما جهلوا . مردم دشمن نادانیهایشان هستند . بله دشمن نادانی هایشان اگر عمیقا و دقیقا عالم شوند دشمن چیزی نمی شوند و مگر دشمن باطل .


از ساختمون راه آهن که خارج شدیم چشمم به حسین نیبان خورد و دلم شاد شد . و از بابا پرسیدم گفت رفتن به فهرج برای مستقر شدن و خدمت به عزاداران سید و سالار شهیدان .


سوار اتوبوس ها شدیم ، وارد مقر نیرو انتظامی استان کرمان شدیم بعد از پذیرائی به سخنان حجة الاسلام رضایی عقیدتی سیاسی اونا گوش دادیم و بعد از نماز ظهر راهی جیرفت شدیم .


تو اتوبوس زادصالح طبق رسم بر و بچه های بسیجی گفت صدقه برای امام زمان علیه السلام جمع کنیم که موجبات صحت و عافیت سفر فراهم بشه ، کلاهم رو بهش دادم و جلوی دیگران گرفت تا صدقه جمع کنه ، تو اتوبوس ما حدودا ده هزار تومان جمع شد .


تو اتوبوس هرکسی مشغول کاری بود برخی ها داستان تعریف می کردند و برخی ها هم خاطرات تبلیغیشون رو مرور می کردند و برخی هم ته اتوبوس مشغول مرور کردن احکام مقدمات و مؤخّرات کفن و دفن میت بودند .



برای نماز مغرب و عشاء به جیرفت رسیدیم و در نیروی انتظامی نماز جماعت به امامت عقیدتی سیاسی ناجا برگزار شد و شامی به رگ زدیم البته شام که نه وعده ناهار بود که اون موقع نصیبمون شده بود و راهی رودبار شدیم . تقریبا ساعت 20 رسیدیم و در مدرسه شبانه روزی امام خمینی (ره) رودبار مستقر شدیم تا فردا اعزام بشیم .



وارد مدرسه که شدیم یکی از بچه ها اومد گفت یه پیرمردی دنبال تقی ابراهیمی می گرده ؟!  از دور دیدمش ؟! آره بابا مهدی بود .

w41dtvlqu3bz3vocs4a.jpg" alt="" />

 مثل همیشه می خواست جلوی دیگران افتخار کنه که پسرش مبلس به لباس پیغمبر صلوات  الله علیه و اله است . بعد از رو بوسی رفتیم داخل سالن و کلاس ها که البته همه تخت ها رو گرفته بودند و نصیب ما و بچه ها راهرو شد .

تقریبا ساعت یازده شب شام رو که دادند همه دور هم خوردند و مشغول گفتگو از احکام تجربیات تبیلغ و غیره شدند و برخی هم مقدمات خواب رو انجام دادند .


رفتم توی حیاط مدرسه برای تجدید وضو صحنه قشنگی بود که آدم رو یاد برو بچ جبهه می انداخت ؛ چند نفری یه گوشه جمع شده بودند روضه می خوندن و گریه می کردن و سینه می زدند .


شب جلسه ای برقرار شد تقی ، نبیان ، موسوی ، مولایی ، اکبری جو ، فدایی .

برنامه فردا رو بستیم قرار شد که هفت بعلاوه یک یعنی تقی و اولادش برای تبلیغ به قلعه گنج برند و بچه های طهران به منوجان و مابقی هم به رودبار و فهرج و ریگان و جاهای دیگر .



صبح شد ساعت 8 برپا زدند ، یک نون و یک پنیر کوچک برای هر دو نفر دادند و بعد اعلام کردند که آماده اعزام بشید .


اما عجیب بود انگار جلسه دیشب کأن لم یکن بود ؟! هر کسی رو که می خواستند به جاهای که دلشون می خواست ، می خواستند اعزام کنند ! که من با جدیّت جلویشان ایستادم و گفتم این عین درغگویی و دو دوزه بازی کردنه ، ما که خیر سرمون طلبه ایم اینطوری برخورد کنیم وای به حال دیگران !!!

xzv2jlof6f5kra2iqt3h.jpg" alt="ابراهیمی نور بهشت روانبخش محمد تقی" />



اینجا یاد فرمایشات حاج آقای مجتهدی رحمت الله علیه افتادم که می فرمودند : طلبه ای که استاد نداشته باشد و روی نفس خودش کار نکرده باشد هر روز که می گذرد نفسش هم بزرگ می شود و هنوز او آیت الله نشده نفسش آیت الله العظمی می شود .

آیت الله مجتهدی

واقعا بی استادی رو در مسئولین اعزام مشاهده کردم . با هر زحمتی بود نبیان رو به مدرسه کشاندیم و برنامه ای که دیشب تصویب شده  بود اجرا کردم ! حداقل  در مورد بچه های خودمون . در را بازگشت به طهران متوجه شدم که برنامه بچه های طهران رو به هم زده بودند . خیلی نامردیه ؟!


قرار بود اعزام ساعت هشت انجام  بشه اما از اونجایی که برخی آدم های بی تقوا مسئول  کار ها بودند ، ساعت 11 اعزام شدیم و متاسفانه دوبار نماز را در راه بودیم و نماز اول وقت به تاخیر افتاد.


به کانون فرهنگی مسجد در قلعه گنج رسیدیم و بچه ها جمع شدند و نمی دونم چطوری شدیم مسئول بچه ها . اهالی آمده بودند البته به آنها میزبان گفته می شد ، یکی بود به نام شیخ احمدی مسئول اعزام طلاب به منطقه بود یکی میزبان ها رو می آورد و من هم یکی یکی بچه های "هادیان بصیرت" رو صدا می  زدم و راهی می شدند به روستا یا منطقه

روانبخش به 70 کیلومتری قلعه گنج روستای "چاهیش ولکی"l1me4v759wjvx3llxx.jpg" alt="محمد حسین روانبخش" />


کوهی به 15 کیلومتری قلعه گنج شهرک دولاب منزل آقای آشوبی19j8p9020i5llgany61m.jpg" alt="سجاد کوهی" />


شیرازی به 70 کیلومتری قلعه گنج روستای اردوگاه منزل کربلایی کمال آورتینیs04o9fknd9fu5335xxl6.jpg" alt="عباس شیرازی" />


اسماعیلی به 40 کیلومتری قلعه گنج  روستای چاه حسین علیheymxzi7zhc19sqoryal.jpg" alt="مهدی اسماعیلی" />


زهره وندی به 40 کیلومتری قلعه گنج روستای باغک سفلی منزل پیرداد جلالی پورکرمیانob859429l4y7wx3rmcns.jpg" alt="محسن زهروندی" />


زارع به 31 کیلومتری قلعه گنج روستای بندچاه رضا منزل علی بهرامی0i8gs0snppoc4h8pab1c.jpg" alt="زارع" />


من و زادصالح به نورآباد هفت کیلومتری قلعه گنچ منزل آقای امیری  اعزام شدیم .zg93ddjl8y772317jajr.jpg" alt="زادصالح و محمد تقی ابراهیمی " />


اونجا که رسیدیم  با یک خانواده واقعا محترم را روبرو شدیم  ، از ما پذیرایی شد تا اذان ، خانواده امیری دو پسر و یک دختر داشتند ، شعیب که در قشم مشغول تحصیل در رشته راه ساختمان بود و ابوالقاسم که مشغول دیپلم بود و أم البنین که مشغول ششم ابتدایی بود . آقای امیری هم در بندر به نقاشی ساختمان مشغول بود.

 

ابولفضل و داوودی و خرقانی گفته بودند که اهالی این منطقه دوست دارند همه اش صحبت کنند اما من تصوری از اونها نداشتم تا این که قاسم رو دیدم ، واقعا توان فوق العاده ای در صحبت کردن داشت ، یک سره ، تمومی هم نداشت ، از همه چی ، احکام عقائد سیاست کارهای صنعتی تأسیساتی و و و  ، البته دیگران را که دیدم تقریبا قاسم حد متعادل داشت .


خواننده عزیز ! این مطلب جهت نکوهش ندارد بلکه فقط گزارشی است از ویژگی های افرادی که در این منطقه زندگی می کنند .


نماز مغرب و عشاء به پا شد و مهیا شدیم برای برپایی مراسم شب اول محرم .


تقریبا ساعت 9 شد بچه های روستا جمع شدند احمد ، محمدطه ، عمران ، مجتبی ، قاسم  و ... منبر  رفتم . بخشی از اوائل مباحث رساله رو گفتم و بحثی راجع به نماز و روضه و سینه زنی . به من  که خیلی چسبید .


امروز 26 آبان روز اول محرم . تا ساعت 10 خواب بودیم جمعه بود دیگه تا پا شدیم و صبحانه ای خوردیم و کتاب ها رو ورق زدیم شد اذان ظهر بچه ها اومدند با هم نماز ظهر رو به امامت آقاسید مهدی برگزار کردیم و من منبر رفتم چند مسئله ای احکام گفته شد و بیان حادثه ای از کربلا و صلوات و تمام .



بعد از ظهر یک سر بیرون رفتم ببینم چه خبره ! آخه از روز اول که وارد نورآباد شده بودیم چند پسر رو می دیدم که دائم در حال دویدن هستند . بالآخره پیداشون کردم "حسین" "مجتبی " محمد علی" و عمران بودند .

bxpvvlwy9954f10nr0cz.jpg" alt="حسین مجتبی عمران" />


گفتم چی کار می کنید ؟ گفتند ورزش . گقتم چه ورزشی؟ گفتند پشتک وارو ؟ گفتم یعنی چی ؟ گفتند بیا نشونتون بدیم ؟ یه پنج دقیقه ای ما رو راه بردند تا به یک تپه های شنی ای رسیدیم ، واقعا نرم بود! محل تمرین بچه ها بود . بچه ها حرکاتی نمایشی داشتند که واقعا چهارشاخ ما هوا رفت ! خیلی برای مسئول نظم متأسفم و خیلی برای خودمون که این بچه ها با این همه استعداد مانند بئر معطل ماندند و اونها همه اش دنبال بچه پولدار ها هستند .



خیلی حررکاتش عجیب بود ، پشتک درجا ، یک حرکاتی می زدند که ما فقط در کلیپ های موبایل و اینترنت دیده بودیم ، اینها با کمترین امکانات ! نه بابا با نبود امکانات تونسته بودند این کار رو انجام بدن ، بعد موقع پرش رسید ، واقعا می گم ، حسین با یک دو خیز حدود سه مترو نیم  تا چهار متر پرید .


[http://www.aparat.com/v/mUNib]

ملتمس دعا 

یا علی

ادامه دارد ....



برچسب‌ها: محرو1434 ،جنوب کرمان قلعه گنج ،
یکشنبه 13 فروردین 1396 06:02 ق.ظ
Definitely consider that that you said. Your favourite justification appeared to be at the internet the easiest thing
to be aware of. I say to you, I certainly get annoyed while other people think about worries that they just don't understand about.
You managed to hit the nail upon the top and outlined out the
whole thing without having side effect , other people could take a signal.
Will likely be back to get more. Thanks
دوشنبه 3 شهریور 1393 05:41 ب.ظ
واقعاً که
دوشنبه 7 اسفند 1391 04:26 ب.ظ
حاجی سلام
خوشحال شدم که دیدم وبلاگ داری
اما چرا زودتر نگفته بودی؟
حداقل زودتر ازش بهره مند می شدیم
موفق باشی
یاعلی مدد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد و کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است...